تبليغاتX
کفش هایم کو ...
... وخدایی که در این نزدیکیست
 

بسم الله ....

سلام

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

السلام علیک یا ابا عببدالله

السلام علیک یا ثارالله

السلام علیک یبن ال حسن

السلام علیک یا اباصالح المهدی ادرکنی ادرکنی ادرکنی

 

 

چه بی پروا به تو رو می کنم و چه عاجزانه تو را می خوانم ماه شعبان 12 روزه است و مهتاب به آسمان لبخند می زند . نسیم رندانه در تمام محافل شب نشینی می کند و برگ و بار بهشت را از عمق چشم های خاموشم تا نهایت احساس های دلتنگی فرو می برد .

کمی زودتر یا کمی دیرتر یاد قاصدک های کوچه های کودکی کرده ام

مهم نیست برای التماس های همیشگی تو همیشه همان جایی هستی که بودی چه قاصدک را بهانه کنم چه  دلتنگی  ...

 

باران نمی بارد پشت پنجره ای که فکر می کنم باید آسمانش مرا تماشا کند تا حرف هایم باتو آب و تاب بگیرد به هر حال چشم های من خیس است و دلم کوچه باغ حاجاتش را بی چتر تا سر پناه تو باید طی کند.

 

هر قدر آدم بزرگ تر می شود دردها هم بزرگتر می شوند هر قدر آدمها عاشق تر می شوند دل هایشان تنگتر می شود و اندوه ها لبریز می کنند و ناگهان ما می مانیم با آبشاری از اشک هایی که تمام تن را احاطه کرده اند بعد تازه است که می فهمیم خاک جز آن زمان که تو زنده اش می کنی همیشه مرده .

به جز آن زمان که تو را می خواند همیشه مرده .

و به جز آن زمان که تو اجابت می کنی همیشه ی همیشه مرده .

 

هر گاه که احساس تنهایی می کنیم خاک مرده

و هر گاه که در محضر توئیم این نفس تو است که زنده است

نفس تو است که زندگی می کند

نفس تو است که چون رود خانه در بستر زمان جریان دارد جریان می گیرد و در مسیری سنگلاخ زیبا ترین سروده ی هستی را با جان و تن خویش می خواند .

هنوز بی پروا می نویسم و با تو حرفهایم را جرعه جرعه مزمزه می کنم .

 

هنوز ماه 12 شبه ی شعبان به آسمان و زمین لبخند می زند و من هنوز دلم پر از حاجت است .

 

سکوت تصاویر مرا به خواب رنگ ها تشبیه می کند و نوری که تاریکی زمینه به اشکال می بخشد مرا به یاد تمام اندوه هایی می اندازد که یا سپری نشده اند و یا در کمین گاهی انتظار می کشند .

 

ای کاش انتظار ما هم برای مهدی فاطمه چون انتظار تقدیر برای باختن انقدر تازه به تازه بود.

 

باران نمی بارد پشت پنجره

و آسمان صاف است

همان قسمت از آسمان که همیشه ستاره ی کمتری دارد همان قسمت که گاهی دوستش ندارم آخر از بس چشمهایم به دنبال ستاره هایش می گردد که خسته و بی نتیجه شب تمام می شود و من حتی یک ستاره هم نشمردم .

 

باشد اگر تو می خواهی بین خودمان بماند .

اما تو ناجی دوستم باش .

تو از پیش تا ته این نامه را خواندی و من را که بخوانمت و همه چیز از نو از تو حیات گیرند.

من از حکمت تو سردر نمی آورم اما تو از نادانی و نا توانی و حقارت و کوچکی من از همه آگاه تری .

خدای من

 

من به هر خیری از جانب تو فقیرم

و دوستم

و دوستم که

خدا ا ا ا ا ا ا ا ا ا

شکراَ عند الله ....

 

دوستم تو کماست از همه  التماس دعا دارم

 

 

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوه

 

یا من اسمه دوا و ذکره شفا

 

 

 

سر بند های فراموش شده1

سربند های فراموش شده 2

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 15:31  توسط   | 

به نام تو...

 

سلام  خدای بخشنده ی بخشایشگر من

و سلام تو بر رسول خاتمت و آل پاکش

و سلام بی نهایت تو باز بر او و خاندانش که تو را شناختند ، برایت شتافتند و تو را دیدند

و باز سلام بی نهایت و ابدی تو بر آن رسول و اهل بیت پاکش

و سلای بی نهایت تر وسیع تر و زیباتر و جلی تر بر اما غایب منتقم منتظر سلامی به وسعت قدرتت

 

 

 

مدت های زیادی می گذرد

باید بزرگ تر شده باشم

دوست داشتم که فروتنانه و از روی تواضع در برابر عظمتت به کوچکی و حقارت خود اقرار کنم ولی ...

از همیشه ی بودنم هیچ ندارم که در عشق بازی های شبانه به رقص آرم و تو را ...

 

خدا

دوستت دارم

از آن حادثه به بعد همیشه به دنبال واژه ها می گردم

در سیاهی صفحه ای گم شدم و باور کردم که همرنگ جماعت شوم

و قبول کردم که همرنگ جماعت شوم

و رام جماعت شدم

و رام تیرگی

 

خدا

بعد از آن حادثه خواستم از نو از صفر دستانم را به دستانت بسپارم

و مفهوم مسکین مستکین این جا در حجم واژه ها گنجایش گرفت

خدا

به تنهایی ام ایمان آوردم

یادم هست که بعد از شروع همیشه دیگر شرم کردم از اینکه بنالم از تنهایی هام

آخر به این ایمان آوردم که محال است تو در قلبی که می تپد نپاشی

اما خداااااااااااااااا

 

خدا

از واژه ها هم شرم می کنم

 

 

تنها یک خواهش

بخواه خدای بنده های کوچک و بزرگ بخواه که جز تو چیزی از تو نخواهم

تو نیز خودت را به من ببخش

که تو بخشنده ی مطلقی

 

 

خدا وقتی فکر می کنم که شهدا با تو معامله کردند به این فکر می کنم

آنها چه کردند که تو قابل دیدیشان

و اینکه آنها تنها جان دادند برای تو و همین برایشان کافی بود و بس

الآن دارم به این فکر می کنم که آنها وقتی عاشق شدند شاید طمعشان در جان و تن افزوده شد

مدام خواستند که جان ها در رهت فدا کنند

و چه خوب که ب لقای تو رسیدند

وگرنه آز این طمع بسیار درد دارد

 

خدا لذت این که عاشقت باشم را با هیچ عوض نمی کنم  

شاید اگر همه ی بنده های تو این را می دانستند دنیا هرگز درد نداشت که لذت بخش بود

آخر بنده های خوب تو تنها از گمراهی همسفران درد می کشند

همیشه در کنار همه بودن سفر را شیرین می کند

خدای من ....

و همه ی دعا های بی نهایت خوب

خدا تو دعا کن تا ما آمین بگوییم مثل همیشه که دل هارا عاشق می کنی و....

 

 

 

و هیچ وقت انتهایی برای ما و جود ندارد ( برای همه ی من های وابسته و توی همه ی من ها )

 

و سلام تو بر رسول خاتمت و آل پاکش

و سلام بی نهایت تو باز بر او و خاندانش که تو را شناختند ، برایت شتافتند و تو را دیدند

و باز سلام بی نهایت و ابدی تو بر آن رسول و اهل بیت پاکش

و سلای بی نهایت تر وسیع تر و زیباتر و جلی تر بر اما غایب منتقم منتظر سلامی به وسعت قدرتت

و سلام  خدای بخشنده ی بخشایشگر من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 3:16  توسط   | 

 

 

 

بسم الله

سلام

هنوز گه گاه در سیاهی شبها گم میشوم  و دلم راهبر خوبی نیست برای نوشتن و نوشیدن نوشته ها ... دلم برایت تنگ شده .

هنوز دل به دریا نزده ام... می ترسم دریاهم زیر پاهایم خالی شود یا سر که در آب فرو می کنم تورا گم کنم .

می ترسم پیش از آن که به تو مؤمن شوم دل را راهی کنم و باز غرق در انبوه خودستایی خویش خسته تراز پیش روی رقص موج کوبیده به امواح به ساحل تف شم و این بار ناتوان تر شوم .

شب ها کنار ساحل حسرت موج موج یادت از نگاهم می ریزد و بغض بعض از تنهایی های وحم آور خویش می گریزم اما هنوز در چشمهای آسمان هویدا نمی شوی تو از همه گم شده ها پنهان تری حتی از خودم که در کلام آینه هم دیده نمی شوم .

وقتی که آینه به من خیره می شود شاید پی معصومیتی کودکانه در چشم هام است که چنین باولع تماشایم می کند اما نمی داند که بعد از بلوغ خاک تو رفتی در عمیق ترین نقطه ی وجودم و پنهان ترین پیدای عالم من شدی و هنوز که هنوز است گه گاه سرک میکشی به تمام جوارحم و مرا به خواندن می خوانی .

گاهی از فرط نبودنم در داستان های عاشقانه ای که می خوانی دلم می شکند بعد با خود فکر می کنم دل تنها کشتی شکسته ایست که ساحل را دیده ؛راستی دیده ام قصل طوفانی نگاه عمیقت به تکه پاره های روی سطوح متلاطم آسیب نمی زند بعد فکر می کنم این هایند همان شکسته هایی که می رسند .

 

می خواهم راهی خلوتت شوم ، همین جالا ، وگر نه می ترسم دیگر نرسم ، می دانم هنوز به تو مؤمن نیستم ولی جز اکنون همیشه برایم دیر است همیشه . و دانسته ام که این گونه که هستم هرگز نخواهم رسید هنگامه ی وصال وقتی ست که دلم چنان خورد خور باشد که تو از سر بنا کنی دنیایی درونم .

 

تو از همه مرا دوست تر داری، نه ؟

مگر نه که تو عاشق ترینی ؟

پس نباید بترسم از هرآنچه تو پیش رویم گذاری و درد هر خاری که در مسیر به پایم فرو رود حتما مرا از پای در نخواهد آورد و به هر حال هر جور هم که باشد مثل تمام این دنیا وهم است و هر طور که باشد از این خواب بیدار می شوم پس چرا تمام هیجانات این خواب طولانی را به حساب تو تجربه نکنم به حتم آنقدر دل به من داده ای که راهی این شهربازی ام کردی نه ؟

پس تو کمربندم باش و ایمنم ساز به بند ایمان .

به خواب بودن این رویا که مؤمن شوم به تو هم مؤمن میشوم پس محبوب من دل به دریا نزدن است که ترس دارد . حتی اگر دریا ناگهان زیر پاهایم خالی شود .

پس یاریم کن که من آماده ی تو ام .

 

 

 

   خدایم تو خود شکسته ترینم ساز که طوفان دنیا سحم گین است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 4:16  توسط  

به نام تو ....

 

سلام خدای سبحان من سلام خدای من

 

 

 

 

آسمان مثل پنجره در مقابل چشم های خاموشم باز است و موسیقی نسیم در سکوت شب شنیدن دارد خدااا خدای تنهای من  .

 

دلم به تاریکی های شهر آلوده  و مثل اشک هام در بستر همیشه گشوده ات برای تنهایی هام صاف نمی شود گویی سنگینی قرن هارا به دوش میکشد .

 

بغض کرده ام خدا

از سکوت مبهم تنم در برابر تمام دوده هایی که از آه های زمان روی  گُرده ام  می نشیند و دست هایی که خسته اند ار ... از منی که می ایستم دوده های چرکین را به تماشا

 

 

 

همیشه باور کردن این که مسبب تنهایی ها منم دشوار است اما چه بی رحمانه تو را هم تنهای تنهای گداشته ام و سکوت روی ازدحام تقصیرات من پوشش نمی شود

 

 

خداااااااااااااا

تو که از من اعتراف نخواسته ای پس چرا در برابرت سعی میکنم خودم را تبرعه کنم ؟

 

چرا

چرا نگاهم به گناه عادت کرد

چرا تنم ایستاد در برابر ویرانی قلبم

و اشک ها سکوتی برای سرودشان نیافتند وقتی که من هم همراه بازمان هلهله کردم و رو در روی آسمان در آغوش زمین رقاصه ی وقیح ضیافت شام  زمان شدم ؟

 

 

خدا

خدا

شب های کشدار که از راه میرسیدند چرا انکار میکردم تمام آفتاب گردانهای باغچه های کوچک همسایه هارا

 

خداااا

خدا

دلم تنگ شده

برای سکوت هایی که از هیاهوی زمین بلند تر بودند

دلم تنگ شده برای آسمانی که صبح به صبح به من لبخند می زد

 

خدا دلم برای... برلی تو  تنگ شده و اشک هایی که پهنه ی صورتم را می پوشاند

وشب هایی که تاصبح پا به پایمان بیدار می نشستند

 

خدای من دلم برای تو و خود خواهی هایم دلم برای منو من خواهی هایت تنگ شده

 

خدا

بغض ها حنجره ام را درد میکشند

درد...، درد

خدای من درد هایی که مرا همیشه به تو می خوانند

 

درد هایی که مرا به تو

 

زمین را به تو

 زمان را به تو می خوانند

 

درد هایی که همیشه ی همبشه تو را میخوانند

 

خدای من

خدای خوب من دلم نمیخواهد بی درد شود خاطرم

بی تو شود قلب ویرانم

 

خدا دیگر نمی خواهم تنهایی ات را خالی بگذارم

نمی خواهم خدا نمی خواهم همراهیت را جا بگذارم

 خدا درد می خواهم ، درد می خواهم خدا .......

 

 

 

____________________________________________________

 

____________________________________________________

 

 

خدايا! روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، توبه من آرامش بده
خسته ‏ام، دل‏شكسته‏ام، احساس می کنم آن بنده ای نبودم که توانسته باشم رسالت بندگی خودرا انجام دهم
احساس خوبی ندارم زمان گذشته ومن هنوز دروادی اولم
الهی! می بینی و می دانی و برآوردن می توانی.

الهی! عمر برباد کردم و بر تن خود بیداد کردم، گفتی و فرمان نکردم، درماندم و درمان نکردم.
الهی! با غم و حسرتم و بی تو به حیرتم، در زندان محنتم، بسته ی مشیتم
.

 

http://www.mmk2625.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 1:57  توسط  

به نام تو

 

 

سلام

 

 

آمده ام برای  اینکه نقطه ی آغازی بسازم برای دلتنگی های داغ  ِداغ . سفره ی تنهایی هایم باز است اسمان رو کرده به پنجره ای که سوی چشمان من به تماشاست .

 

 

 

 

 

دلم گرفته خدا میخواهم همه ی حرف هایی که در پشت بی راهه های دست و دلم گمراه شدند را برای اعتراف هم که شده بنویسم خدای من می خواهم به یاری تو بنویسم ..............

 

 

 

 

خدا بنویسم که چقدر از تو دلم دوتر میشد و من به خشکی چشمانم بیشتر عادت می کردم

چقدر به انزوا رفتم و اینکه رفتنم تا کدام ناکجاآباد ادامه داشت

خدا ا ا ا

خدای متصل بین توصل هام

خدای من ، تـــــــــــو ، ای خدایی که  تمام فاصله هارا از تو پذیرفتم و بَعد دل تنگی خویش را از آسمان تا زمین افزودم

سرم باز به نماد فقر بی حدم از تمام داشتن تو پایین است و دست هام هر چند شرم آلود ولی خالی ِخالی سوی کرامت و بخشندگی و بخشایشگریو تمام صفات تو ...

 

 

 

 

 

پرم از بغض های انباشته ، پرم از درد های افزوده

 

 

 

 

 

 

 

 

نا گفتنی هام بیشترند خدا

هنوز دستم به اعتراف باز نیست اما بی صبرم در طلب بخشش

 

اله من العفو اله من العفو العفو العفو العفو العفو العفو العفو العفو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدا دلتنگم... برای صدا زدنت دل تنگم

برای پشت در اجابت ماندن برای بیتاب شدن در .....

خدا دلم برای سلام هایی که همه جواب داشت

دلم برا تمام نامه هایی که پست نشد اما حواب داشت تنگ شده 

خدای من دلم برای تو تنگ شده و شب های بیداری چشمهای بارانی و دست های پر از خواهش و قلبی که در حضور تو پر از اجابت بود

 

خدا هنوز هم صدای هق هقم به گوش آسمان تابستان می رسد و من که لبریزم ....

 

 

 

خدااااااااااااااااااااااااا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

.

.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:18  توسط